نوشته‌هایی با طعم انقلاب اسلامی

گاه نوشته‌های رسانه‌ای رضا حیدری

   نوشته‌هایی با طعم انقلاب اسلامی

    گاه نوشته‌های رسانه‌ای رضا حیدری

بخت عشاق را بد بریده اند.چرا که از ازل تا به ابد،عاشقی را به صبوری پیوند زده اند،زمان محک خوبی است.سره از ناسره در کشاکش صبوری عشاق عیان می شود،اگر نه هر هوسی عشق می شد و به قداست می رسید

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

شنیده بودم که به شدت مردمی است و با دیگران رفتارش توفیر دارد.خب از قدیم نقل است که شنیدن کی بود مانند دیدن! 

یک قرار ملاقات را برای مصاحبه تنظیم کرده بودیم با ایشان.راس ساعت جلوی دژبانی بودیم که متوجه شدیم که مقدمات حضور ما مهیا شده و ماشین هم برای انتقال تا دفتر فرماندهی آماده.کمی بعد محوطه بسیار بزرگ ستاد را طی کرده و جلوی ساختمان فرماندهی کل پیاده شدیم.

وارد شدیم.یک راهرو طی شد و وارد سالن انتظار شدیم.خوش وبش متعارف با یک نظامی بسیار آراسته و موقر که بعد فهمیدیم رییس دفتر امیر است.صرف یک چای و بعد انتظار تا نوبت مراجعه ما شود.

یخچال و تلوزیون دفتر فرماندهی کالای ایرانی است.تلوزیون «صنام»و یخچال «یخ سازان»! 

قندان هم طرح اسلیمی دوره صفویه است.رنگ فیروزه اش خودش تنوعی است در آن سکوت! 

سرگرم چک کردن سوالات هستم و گپی کوتاه با عکاس نشریه که آجودان ما را به دفتر امیر راهنمایی کرد.

دفتر فرمانده کل شاید از دفتر رییس دانشگاه ما کوچکتر بود.ولی صفایش بیشتر.یک سلام و علیک مختصر و کوتاه.نامه ای امضا می شود و امیر به گرمی ما را تحویل می گیرد. 

دفتر مختصر و مفید اما عجیب شلوغ است،کارتابل ها،پوشه ها و پرونده روی میز شورش کرده بودند!و امیر با حوصله، گویی برای مختصر زمانی سرکوبشان کرده بود و کمی نظم داشتند! 

اشاره کردم که به دنبال سوالات کلیشه نیستم و شاید سوالاتم کمی کنایه داشته باشد،جوابم یک لبخند پدرانه بود همین

کمی از حضور ایشان در رسانه ها و جمع دانشجویان صحبت کردم و ضعف نیروهای مسلح در حوزه تبلیغات،پذیرفت و کمی هم از رسانه ها گله داشتدکه کم کاری می کنند. مصاحبه که شروع شد دیگر او یک فرمانده نبود و من یک روزنامه نگار،بلکه گپی شده بود دوستانه

عنان زمان از دستم خارج شده بود.به رییس دفتر امیر قول داده بودم که راس ساعت مقرر تمام کنم تا امیر به جلسه بعد برسد.هرچند بعد از مصاحبه متوجه شدم دو تن از امرای ارتش را من پشت در منتظر گذاشته ام.البته بدیهی بود که چند تیکه ای هم از طرفشان نثارم شود! گویی امیر متوجه شد که از لحاظی زمانی ما را در مضیغه گذاشته بودند گفت:خیالتان راحت تا تمام سوالات تمام نشود بیرون نمیری!

خب چه بهتر که من نیم ساعت دیگر باشم.هر چند موقع بیرون رفتن نگاه رییس را هنوز در یاد دارم! 

به هر صورت مصاحبه ما با امیر دریادار سیاری تمام شد، هر چند که یک هدیه هم گرفتم! اما در ذهنم این فکر مرور می شود و قلبا خوشحال از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به راحتی می توان به بالادست ترین مقامات لشکری و کشوری دست رسی داشت و به راحتی و بدون هیچ ترسی صریح ترین سوالات را بپرسی

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۴
رضا حیدری